او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چهار راه آسمان پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها يكي يكي از كنار او گذشت روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود. هيچ كس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود. با خودش فكر كرد پس دعاي من كجاست؟ او چرا نميرسد؟
شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا كه پيش از آمدن براي او دست دوستي تكان دهد. رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد. رفت و با صداي رفتنش كوچههاي خاكي زمين جادههاي كهكشان سبز شد. او از اين طرف، دعا از آن طرف، در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صميم قلب گرم گفت و گو شدند. واي كه چقدر حرف داشتند. برفها كم كم آب ميشود. شب ذره ذره آفتاب ميشود.
و دعاي هر كسي رفته رفته توي راه مستجاب ميشود
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ...
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين...
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ....
پنج�سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
چند نکته قابل تأمل :
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت .
نکنه غصه بخوري ...
من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .
تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري ،
قلب ميزارم که جا بدي ،
اشک ميدم که همراهيت کنه ،
و مـرگ ...
که بدوني بر ميگردي
خوب شد که تموم شدی
خودمم هم فکر نمیکردم بتونم مهر ماه رو به این آرومی پشت سر بذارم
هر چیزی رو از ما میگیری در عوض صبر وبردباریش بهمون میدی اگه غیر این بود بد بود نه؟
خدای قادر ومتعالم شکررررررررررررررررررررررررررررررررر
دیروز وامروز دو اتفاق خیلی خوب برای دو تا از دوستام افتاد خیلی خوب وشیرین
چیزی که میشه بهش گفت معجزه .............
تا حالا به قانون جذب فکر کردین ...همون تفکر مثبت ...........یا همون "خواستن ِتوانستن است " خودمون دیگه .......
اگه امتحان نکردین به امتحانش می ارزه .............
مریم بانو به دلیلی که دانشجو شده ..کمتر وقت میکنه بیاد وبلاگشو آپ کنه ...........تا بیفته رو غلطک یه دو ماهی طول میکشه
قول میده بعدش با هفته ای یه آپ بیاد .........
قول زنونه ...هههههههههههههههه................ جدی نگیرین
تا بعد حق نگهدارتون ................
پی نوشت ۱:خداییش درس خوندن بعد ۸ سال اونم با کار کردن ُکار سختیه ............. هی باید برنامه ریزی کنی .آخرش هم میمونه به اخر هفته همون دقایق آخر .........
پی نوشت ۲ :خودم همونی که گفتم رو عمل میکنم دیگه قراره یه فکر اساسی بکنم برای درس خوندن
گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم فیل و نیش نگاه از زنبور عسل و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و شادی از نیزه ی خورشید ونرمی از آغوش طوطی وسختی از سنگ خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن را ساخت و به مرد سپرد.
پس از هفته ای مرد به نزد خدا آمد و گفت :
خدایا این موجودی که به من داده ای زندگی را بر من تباه کرده .پیشه اش پر گویی است .هیچ گاه مرا به خود وا نمیگذارد ،آزارم میدهد ،میخواهد همیشه نوازشش کنم ،میخواهد همیشه سرگرمش کنم .بیخود گریه میکند .تنها کارش بیکاری است .آمده ام او را پس بدهم او را از من باز ستان .
خدا گفت : باشد .و زن را پس گرفت .
پس از هفته ای مرد دوباره نزد خدا آمد و گفت :
خدایا ،خداوندا از زمانی که او را به تو پس داده ام تنهای تنها شده ام .به یاد میآورم که چگونه برای من آواز میخواند و می رقصید .از گوشه ی چشم به من مینگریست .با من بازی میکرد .به تنم میچسبید .خنده اش گوشنواز بود .تنش خرم و دیدارش دلنواز بود .او را به من باز پس بده .
خدا گفت : باشد و زن را پس داد .
پس از سه روز دیگر بار مرد به نزد خدا آمد و گفت :
خدایا نمیدانم چگونه است .اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست .کرم کن و او را باز پس بگیر
خدا گفت :
دور شو !!!!!!!!! هر چه گفتی بس است .برو و با او بساز
مرد گفت : اما با او نمیتوانم زندگی کنم .
خدا گفت : بدون او هم نمیتوانی زندگی کنی .
آنگاه خدا پشت به مرد کرد و در پی کار خود رفت .
مرد گفت :نمیدانم چه بایدم کرد نه با او توانم زیست نه بی او ....


